زندگی برای زندگی کردن!

سفر هوشیاری من در ۲۶ جولای ۲۰۲۳ آغاز شد، زمانی که به یک مرکز توانبخشی رفتم تا در درمان سرپایی ثبت‌نام کنم. با آن‌ها قرار ملاقات داشتم تا پرونده‌ام را شروع کنم و برای ۱۲ ماه آینده بهبودی آماده شوم. آن روزی بود که نوشیدن را متوقف کردم. پس از تقریباً ۲ ساعت، من در سیستم بودم، کلاس‌هایم برنامه‌ریزی شده بود و به خانه بازگشتم. از نظر جسمی بسیار بدحال بودم و نیازی به گفتن نیست، همه کسانی که آن روز ملاقات کردم، به دلیل یک بیماری جسمی واضح که باید فوراً به آن رسیدگی می‌کردم، به شدت نگران من بودند.

تمام بدنم زردی داشت، خیلی لاغر شده بودم و شکمم به شدت متورم شده بود و بیشتر از یک زن باردار ۹ ماهه به نظر می‌رسیدم. در ابتدا فکر کردم وقتی نوشیدن را ترک کنم از بین می‌رود، اما در روز هشتم هیچ تغییری نکرد. هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم جز اینکه به پهلو دراز بکشم، زیرا وقتی حرکت می‌کردم یا می‌ایستادم، ناراحتی زیادی در شکمم احساس می‌کردم. چشم‌ها و تمام بدنم هنوز زرد بود، بنابراین به بیمارستان رفتم تا بفهمم چه خبر است. به مدت ۴ روز بستری شدم. در بدو ورود، ۸ روز بود که مشروب نخورده بودم. چندین نمونه خون به آزمایشگاه فرستاده شد، یک نمونه ادرار، علائم حیاتی و سونوگرافی برای بررسی کیسه صفرا همراه با کبد من. خوشبختانه هیچ نوع هپاتیتی نداشتم، اما با توجه به اینکه به مدت ۲ سال متوالی هر روز ۱۲-۱۴ شات ویسکی هواپیما می‌خوردم، آسیب کبدی نسبتاً بدی داشتم. این زمانی بود که اوضاع از نظر انرژی، انزوا، تحلیل رفتن به جای لذت بردن از زندگی و فرزندانم رو به وخامت گذاشت. من هرگز مست نمی‌کردم و به ندرت حتی «نیمه مست» می‌شدم، فقط خیلی زیاد و خیلی مکرر در تمام طول روز مشروب می‌خوردم. خاطراتم شروع به محو شدن کرد، کارهای مهم را به تعویق می‌انداختم، با فرزندانم حضور نداشتم، حتی اگر آنجا بودم و هنوز به شام، حمام، بازی، تماشای فیلم رسیدگی می‌کردم، اما خودم نبودم. افسردگی من واقعاً شروع به خودنمایی کرد، اما انتخاب کردم که می‌توانم آن را کنترل کنم. من ۳۶ سال دارم و هنوز سال‌های زیادی پیش رو دارم قبل از اینکه نیاز به نگرانی داشته باشم و تا آن زمان مطمئناً از شر مشروب خلاص خواهم شد. آره، حتماً. این دروغی بود که به خودم گفتم و باور کردم، اما به شدت اشتباه می‌کردم.

تقریباً ۱۳ پوند مایع از شکمم تخلیه شد، چندین درمان آنتی‌بیوتیکی وریدی انجام دادم، ۳ دارو مصرف می‌کنم (هنوز هم) و رژیم کم سدیم را با خوردن میوه‌ها و سبزیجات تازه، مقدار زیادی آب و غذاهای خانگی حفظ می‌کنم. مطلقاً هیچ غذای فرآوری شده و غذای بیرون‌بر وجود ندارد. وقتی به خانه رسیدم، کاملاً در ایمان غرق شدم. چند روز اول کمی سخت بود زیرا ضعیف بودم، اما تا پایان هفته، بیشترین انرژی را که در مدتی داشتم، احساس کردم، بالاخره می‌توانستم غذا بخورم و هنوز هم اشتهای خوبی دارم، در حالی که قبلاً شاید یک بار در روز غذا می‌خوردم و فقط چند لقمه در یک زمان می‌خوردم قبل از اینکه واقعاً احساس سیری کنم.

این من را ناراحت کرد که تقریباً یک ماه در رختخواب بودم. تماشا می‌کردم که همه به راحتی راه می‌روند و چیزی شبیه من را تجربه نمی‌کنند. فهمیدم که دارم خودم را می‌کشم. زندگی تصاویری از این فرستاد که چگونه می‌توانم از وقت ماهیگیری در قایق، شکار، جمع‌آوری هیزم، لذت بردن از همه چیز در مورد طبیعت در حالی که بچه‌هایم نیز همراه من هستند و یاد می‌گیرند و همچنین از همه چیزهایی که طبیعت ارائه می‌دهد قدردانی می‌کنند، لذت ببرم. به عنوان یک مادر مجرد، باید آنجا باشم، با توجه به اینکه پدرشان سعی نمی‌کند بخشی از زندگی آن‌ها باشد. بنابراین این به من بستگی دارد که هوشیار، سالم و کاملاً حاضر باشم. به همین دلیل است که متعهد شده‌ام در برنامه درمانی خود در جایی که زندگی می‌کنم، جامعه کلیسایم و AA فعال باشم. وقت آن است که واقعاً زندگی را به طور کامل زندگی کنیم!