امشب میخواهم به شما بگویم از کجا آمدهام و کیستم. من از عشق آمدهام.
میدانید، حتی قبل از اینکه به دنیا بیایم، خدا را میشناختم و خدا مرا میشناخت. سپس خانوادهای را که میخواستم در آن متولد شوم انتخاب کردم. من این خانواده خاص را به خاطر ضعفهایشان انتخاب کردم، زیرا ضعفهای آنها به نقاط قوت من تبدیل میشد و این چیزی بود که باید از آنها یاد میگرفتم. من بدنی را انتخاب کردم که برای تجربه زمینی من مناسبتر باشد و به دنیا آمدم. من کامل بودم. 10 انگشت کوچک دست، 10 انگشت کوچک صورتی پا، کاملاً زیبا و بینقص. و اینگونه تجربه انسانی من آغاز شد…
همانطور که بزرگتر میشدم، فقر و دلشکستگی را آموختم. آموختم که بین مردم طبقاتی وجود دارد، اما عشق، رفاقت، حمایت، سختکوشی، غرور، بقا، شادی، جشنها، سنتها، ایمان و امید را نیز آموختم.
همه این درسها گاهی گیجکننده بودند، بنابراین خداوند نشانههای بسیار واضح و بهیادماندنی در مسیر من قرار داد تا به من کمک کند.
وقتی حدود 14 ساله بودم، یک روز صبح از خواب بیدار شدم و به مادرم گفتم میخواهم در مورد خدا صحبت کنم. چیزهایی وجود داشت که نمیفهمیدم و نیاز به روشن شدن داشتند. ما یک آشپزخانه بزرگ با یک پنجره بزرگ داشتیم که من در آن نشستم. نور خورشید از پشت سرم از طریق پنجره آشپزخانه را پر کرده بود. من چهارزانو روی نیمکت توکار نشسته بودم و با مادرم صحبت میکردم. لابرادور ما در درگاه دراز کشیده بود. به وضوح به یاد دارم که به مادرم نگاه کردم و گفتم: «خب، من میخواهم از طریق عیسی مسیح به خدا تعلق داشته باشم.»
در آن لحظه لابرادور بلند شد. برگشتم تا به او نگاه کنم. چشمانش قرمز بود و به من خیره شده بود. شروع به حرکت به سمت من کرد و در حدود یک متری من، بدنش را به حالت پرش/حمله عقب کشید. چیزی در ذهنم به من گفت که دستم را ببرم و سرش را نوازش کنم، که همین کار را کردم. تمام بدنش دچار اسپاسم شد. او تقریباً طوری به من نگاه کرد که انگار میخواهد بگوید متاسفم و از آشپزخانه بیرون رفت.
وقتی حدود 22 ساله بودم، در JHB زندگی میکردیم و من در ایست راند کار میکردم. بزرگراه از JHB حدود ساعت 7:15 صبح مملو از جمعیت است. من در خط سرعت رانندگی میکردم که یک BMW از سمت چپ وارد بزرگراه شد. درست به خط من آمد. جایی برای رفتن نداشتم. سمت چپ مملو از جمعیت بود، جلوی من هیچ فضایی نبود و ماشینها به دنبال من بودند.
ناگهان احساس کردم دستهای بزرگی دستانم را روی فرمان پوشاندهاند و وقتی به اطرافم نگاه کردم، بزرگراه باز بود. هیچ ماشینی نزدیک من نبود. دستها ماشین من را به خط سمت چپ بردند. انگار به بعد دیگری منتقل شده بودم، کاملاً از خطر دور.
حدود 30 ساله بودم و پسرم حدود 3 سال داشت. او را حمام کردم و آن شب او روی تشکی کنار تخت در سمت من خوابید. ناگهان احساس خوبی نداشتم و شوهرم را صدا زدم که مرا بیهوش روی زمین پیدا کرد. مرا بلند کرد و روی تخت گذاشت. میتوانستم احساس کنم که زندگی از بدنم خارج میشود، در حالی که به سمت چپ به پسرم نگاه میکردم. گفتم: «نه امشب، خدا، لطفا!» سپس بیهوش شدم و احساس کردم با سرعت نور از طریق یک تونل تاریک در حال حرکت هستم. وقتی بالاخره متوقف شدم، مادر، پدر، خواهر و روح دیگری در نور بسیار روشنی ایستاده بودند. از دیدن آنها بسیار خوشحال شدم و نمیخواستم برگردم، اما مادرم به من گفت که هنوز کاری برای انجام دادن دارم.
لحظه بعد از خواب بیدار شدم و شنیدم که شوهرم فریاد میزند: «خدای من، نبض وجود ندارد!»
به آرامی به او گفتم که مرا به بیمارستان برساند. تا به امروز هنوز نمیدانند مشکل من چه بود.
اینها فقط 3 رویداد بهیادماندنی هستند که امشب با شما به اشتراک گذاشتم، اما برخوردهای بسیار دیگری نیز در طول مسیر وجود داشته است.
از زمان دیدار مجدد من با اقوام درگذشتهام، اتفاقات زیادی افتاده است. من آموختهام، شکست خوردهام، افتادهام، فراموش کردهام، دوباره بلند شدهام، دوباره آموختهام و در نهایت به یاد آوردهام که کیستم.
من یک موجود معنوی هستم که انتخاب کردهام یک بیداری انسانی را تجربه کنم.
بنابراین تا آنجا که به من مربوط میشود، هیچ بهانهای وجود ندارد. من این زندگی را برای خودم انتخاب کردم، بنابراین کسی را به خاطر اشتباهات یا شکستهایم سرزنش نمیکنم. و این اشکالی ندارد، زیرا اکنون میدانم که من من هستم و در نقص خود کامل هستم و در کمال خود ناقص هستم.
از اینکه اجازه دادید به اشتراک بگذارم، متشکرم.