داستان ادی

من از سال 2021 به این طرف در رفت و آمد به جلسات AA بوده‌ام، زمانی که خواهرم در 21 اکتبر 2021 از شیشه جلوی ماشینم به بیرون پرتاب شد.

من می‌خواهم از ژوئیه 2023 شروع کنم، زمانی که من اخراج شدم و بی‌خانمان و بسیار ترسیده بودم، بنابراین به فروشگاه رفتم و کاپیتانم را گرفتم، سپس مقداری مواد مخدر تهیه کردم و هر روز تمام روز به این کار ادامه دادم. حالم خوب نبود، بنابراین تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان دهم. من یک برنامه، یک تاریخ و یک زمان داشتم. من 3 خواهر دارم که 2 نفر از آنها در این برنامه هستند، اما من هیچ ارتباطی با آن 2 نفر نداشتم. خواهر دیگرم خیلی به من کمک می‌کرد، اما من هرگز به او نگفتم که برنامه‌ای برای پایان دادن به زندگی‌ام دارم. من همچنین از ژوئیه تا سپتامبر وزن زیادی کم کردم. او همیشه به من می‌گفت که خیلی لاغر می‌شوم، اما من به او می‌گفتم که به دلیل مشکلات سلامتی‌ام است. من همجنس‌گرا هستم و در نوامبر 2011 نیز به HIV مبتلا شدم. امروز من مشکلات سلامتی دیگری نیز دارم. من باید 11 قرص را دو بار در روز همراه با چندین تزریق مصرف کنم، اما داروهایم را قطع کردم زیرا در نوشیدنم تداخل ایجاد می‌کرد.

خب، نزدیک به تاریخی بود که من برای پایان دادن به زندگی‌ام برنامه‌ریزی کرده بودم، و ناگهان خواهر کوچکترم به من پیام داد و پرسید که آیا فقط با تمام وجودم دعا می‌کنم. من به مکالمه‌مان فکر کردم. من چند ماه در هتل Harrah’s ماندم و آنجا بود که به یک نقطه پایین دیگر رسیدم. فقط بگویم که پرسه زدن در کازینو بدون لباس خوب نیست. آنها لباس‌های من را پیدا کردند و مقدار زیادی مواد مخدر نیز پیدا کردند، بنابراین گفتند که دیگر در آنجا خوش آمد نیستم. من حدود 3 ساعت صبر کردم و دوباره به اتاق برگشتم. وارد حمام شدم و خیلی سخت دعا کردم، شروع کردم به فریاد زدن بر سر نیروی برترم، سپس بر سر مادرم و پدرم، که هر دو فوت کرده‌اند. حدود 20 دقیقه بعد با خواهر کوچکترم تماس گرفتم. من شروع به رفتن به جلسات AA در زوم کردم و سعی کردم هوشیار شوم اما نتوانستم. بنابراین من به دعا کردن و رفتن به زوم برای حدود یک ماه ادامه دادم. در 8 دسامبر، خدای من برنامه‌ای برای من داشت و من مانع نشدم. (اگر کسی پیشنهاد کند که من این کار را کردم، این چیزی است که من هرگز انجام نداده‌ام.) در فوریه، من یک حامی پیدا کردم و امروز بیش از چهار ماه است که هوشیار هستم و حالم خوب است.

اوه، چند چیز را فراموش کردم: من در بیمارستان بوده‌ام، و وقتی یک سکته کوچک کردم، آنها من را نگه داشتند تا اینکه یک مکان امن برای من پیدا کردند. آنجا یک پناهگاه بود. من نمی‌خواستم بروم اما رفتم زیرا آنها بهتر می‌دانستند و 29 روز گذشته بود که مددکار اجتماعی به من گفت که آنها من را در آپارتمان خودم قرار داده‌اند. آن زمان بود که من شروع به تجربه بخش معنوی برنامه خود کردم و به چیزهایی رسیدم که فکر می‌کردم هرگز به آنها نخواهم رسید.

بنابراین اگر در حال مبارزه هستید، لطفاً لطفاً کاری را که من انجام دادم امتحان کنید. شما سزاوار یک فرصت دیگر هستید. دوستتان دارم. ~ ادی جی.