سفر هوشیاری من
تاریخ هوشیاری: ۱۱ آوریل ۱۹۷۷
توسط گوردی (همچنین معروف به ‘گوردون قدم یازدهم’)
سلام به همه،
اسم من گوردی است. من یک الکلی استرالیایی هستم تا آخرین درجه. در اینجا، من را به عنوان «گوردون قدم یازدهم» میشناسند. میخواهم کمی از سفر بهبودی خود را به لطف این انجمن شگفتانگیز و خرد سخاوتمندانه نیروی برتر دوستداشتنیام—که من او را خدا مینامم—به اشتراک بگذارم.
من معتقدم که من یک الکلی به دنیا آمدم. از همان ابتدا، من تمام ویژگیها را داشتم: ترسهای عمیق، مهارتهای ارتباطی ضعیف و احساس قوی کافی نبودن. من همیشه احساس میکردم که به جایی تعلق ندارم. با نگاهی به گذشته، من یک روح گمشده بودم—از نظر عاطفی غرق شده و از نظر معنوی خالی. یک الکلی مزمن و درمانده در حال شکلگیری.
روزی که مشروب وارد زندگی من شد، همه چیز تغییر کرد. این مانند یک درمان معجزه آسا بود—معجون جادویی که من را درست میکرد. من اولین نوشیدنی خود را (بدون نظارت) در سال ۱۹۶۲ در سن ۱۴ سال و ۹ ماهگی خوردم. من به عنوان یک پسر عرشه در کشتی بخار قدیمی SS Iron Monarch، یک کشتی سنگ آهن جنگ جهانی دوم، ثبت نام کرده بودم. او از ملبورن تجارت میکرد و اینجاست که حرفه نوشیدن من واقعاً آغاز شد.
دو هفته بعد، ما در نیوکاسل پهلو گرفتیم. من با همکارانم به ساحل رفتم. آن شب، در بار جلویی هتل Seven Seas در کارینگتون، من اولین خاموشی خود را تجربه کردم—و در صندلی عقب یک ماشین از خواب بیدار شدم. دو غریبه با من بودند. یکی رانندگی میکرد. دیگری جیبهای من را میگشت.
من وحشت کردم، حمله کردم و به شدت کتک خوردم. یادم میآید روی مردی که من را میزد استفراغ کردم—احتمالاً به این دلیل که خیلی مست و ترسیده بودم. سپس او در را باز کرد در حالی که ماشین هنوز در حال حرکت بود و من را بیرون انداخت. من با شدت روی جاده فرود آمدم، پر از بریدگی و کبودی.
حالا، بیشتر مردم فکر میکنند تجربهای مانند این باعث میشود که کسی دیگر هرگز مشروب نخورد. اما برای من، این فقط آغاز بود. آن شب آغاز یک حرفه الکلی طولانی و دردناک بود که ۱۵ سال دیگر طول میکشید.
من ۱۲ سال در دریا ماندم. بیشتر ما در بازی دریایی میدانستیم که الکل همه جا هست. من فکر میکنم ۶۰–۷۵٪ از ملوانان با مشروب مشکل داشتند. این پذیرفته شده بود. این طبیعی بود.
من بیشتر و بیشتر نوشیدم و اوضاع بدتر شد. خیلی بدتر.
من در سال ۱۹۶۶ ازدواج کردم و همسر بیچارهام را به مدت ۱۱ سال طولانی در جهنم کشیدم. نوشیدن من منجر به بستری شدن در بیمارستان، زندان، خشونت خیابانی، شرم و هرج و مرج شد. من چیز دیگری نمیدانستم. نوشیدن به من یک فرار کوتاه از بدبختیام داد، بنابراین من آن را به سختی دنبال کردم.
اگر آن زمان به من الکلی میگفتید، به بینی شما مشت میزدم. من واقعاً معتقد بودم که رفتن برای «چند نوشیدنی» طبیعی است. اما حقیقت این است که من هرگز نمیتوانستم فقط چند تا داشته باشم. وقتی مشروب میخوردم، برای نابودی کامل میخوردم. فراموشی.
زندگی من مانند یک هواپیما بود که با سرعت تمام به پایین میچرخید—در شرف سقوط به زمین. من کاملاً معتاد، در انکار و در مسیر سریع نابودی بودم.
برای من، یک الکلی کسی بود که در یک کوچه پشتی میخوابید، متو مینوشید و در پتو پیچیده شده بود. این من نبودم! من یک همسر، چهار فرزند و یک خانه داشتم. بنابراین، من به خودم گفتم که نمیتوانم الکلی باشم. اما من کاملاً اشتباه میکردم.
همسرم، خدا او را رحمت کند، در را برای من باز نگه داشت. بارها و بارها، من برمیگشتم، از خماری رنج میبردم و دوباره شروع میکردم. او فداکار، صبور و فوقالعاده قوی بود.
اما سرانجام، اعتیاد به الکل من به من رسید. حدود آگوست ۱۹۷۶، من به یک دیوار برخورد کردم.
من دوباره در بازداشتگاه پورت آدلاید بودم—دوباره. من با صدای چکه کردن ادرار و صدای عبور نیمه تریلرها از خواب بیدار میشدم. من با خودم زمزمه کردم، «چرا دوباره در این مکان کثیف هستم؟»
چیزی درونم شکست.
مدت کوتاهی پس از آن، لحظهای داشتم که معتقدم توسط خدا ترتیب داده شده بود. من رفتم تا پدرزنم را از Archway Rehab بردارم و وقتی زنگ در را زدم، شوکه شدم. یکی از دوستانم که سالها ندیده بودم در را باز کرد—تمیز اصلاح شده، مرتب و هوشیار. آخرین باری که او را دیدم، زیر ورقههای آهن زندگی میکرد و متو مینوشید.
او گفت: «من در واگن هستم. من به AA میروم.»
این در ذهن من ماند.
من چند ماه دیگر به نوشیدن ادامه دادم، اما بذر کاشته شد. سپس، عید پاک ۱۹۷۷ فرا رسید و من یک انفجار بزرگ داشتم. خشونت بیشتر. درد بیشتر. من روزها در رختخواب دراز کشیدم و بهبود یافتم.
سپس به همسرم گفتم: «شاید من یکی از آن جلسات AA را بررسی کنم—فقط برای اینکه ببینم برای دوستم چه میکند.»
همسرم بلافاصله با او تماس گرفت و او ظاهر شد. او پرسید: «میخواهی امشب به جلسه بروی؟»
من گفتم: «نه، اما من به جلسه یکشنبه شب در مرکز سمزدایی میآیم.»
این اولین تعهد مهمی بود که من در سالها انجام داده بودم—و من آن را دنبال کردم.
من در حالی که مانند یک برگ میلرزیدم وارد آن جلسه AA شدم. نمیدانستم چه انتظاری داشته باشم. اما استقبالی که از من شد مانند هیچ چیز دیگری بود که تا به حال تجربه نکرده بودم. هیچ کس چیزی از من نمیخواست. آنها فقط خوشحال بودند که من آنجا بودم.
خانم شادی به نام جاست جودی آمد و سخنان مهربانانهای ارائه داد. شوهرش، جوی گرین، یک کارگر بارانداز اسکاتلندی بود. هر دوی آنها صداهایی داشتند که میتوانست تیرهای سقف را به صدا درآورد—اما آنها پر از گرما و صمیمیت بودند. جودی پرسید: «میتوانی فردا شب من را برای جلسه ببری؟» من نمیدانستم که ۱۸ سال و نیم آینده او را به جلسات خواهم برد.
جودی به یکی از صادقترین، فروتنترین و الهامبخشترین افرادی تبدیل شد که تا به حال در AA ملاقات کردهام. او از صمیم قلب به اشتراک گذاشت—بدون شرم، بدون فیلتر. مثال او به من نشان داد که بهبودی واقعی چگونه است.
از آن اولین جلسه، من نیازی به نوشیدن نداشتهام—هر روز یک روز. AA هر آنچه را که نیاز داشتم به من داد: ایمان، امید، دوستی، هدف و بالاتر از همه—رابطه با یک خدای دوستداشتنی.
چهار سال طول کشید تا ورشکستگیهایم را مرتب کنم. من با قانون برخورد کردم—هشت حکم بدهی، پنج اتهام جنایی. من جبران کردم. آسان نبود، اما من این کار را کردم.
جلسات داروی من شدند. انجمن خانواده من شد. عشق، خنده، صداقت—من را غرق کرد. من آن را نمیفهمم و نیازی هم ندارم. من فقط میدانم که کار میکند.
من فقط باید چند کار ساده انجام دهم:
دست نزن.
به جلسات برو.
و هر زمان که بتوانم پیام را حمل کن.
نه به عنوان یک سخنران سوپراستار، بلکه فقط به عنوان یک مرد با یک داستان و قلبی که مایل به کمک است.
در آگوست ۱۹۸۱، من در حالی که در کنار بستر پدرزن در حال مرگم دعا میکردم، یک بیداری معنوی عمیق داشتم. من از خدا خواستم که درد او را تسکین دهد و روح او را ببرد. در آن لحظه، من چیزی قدرتمند را احساس کردم. یک لمس الهی که نمیتوانم توضیح دهم. من در قلبم میدانستم که خدا واقعی است و او برای همه کسانی که به او دست دراز میکنند وجود دارد.
این روزها، من دیگر فکر نمیکنم که یک شاه یا شوالیه شطرنج هستم. من فقط یک پیاده فروتن هستم—یک پیامرسان، یک حلقه در این زنجیره باورنکردنی بهبودی.
امروز، من میدانم چرا اینجا هستم:
برای حمل پیام تجربه، قدرت و امید.
این برای من کافی است. این همان چیزی است که من تمام این مدت به دنبالش بودم. آرامش درونی. پذیرش. عشق.
و به لطف AA، من آن را پیدا کردهام.
من میخواهم از تک تک شما برای نجات جانم تشکر کنم. شما یک مرد شکسته را احیا کردید. برای این، من شما را دوست دارم و به شما درود میفرستم—به نام این انجمن معنوی.
پینوشت: قدم یازدهم کلید همه چیز در زندگی من است. وقتی گم میشوم یا گیج میشوم، به قدم ۱۱ برمیگردم. این من را به زمین میاندازد. این من را راهنمایی میکند. این من را به خدا متصل میکند.
با عشق،
گوردی
هوشیار از ۱۱ آوریل ۱۹۷۷
«قدم یازدهم کلید زندگی معنوی شماست.»