من یک زن 51 ساله با سه فرزند نوجوان و یک شوهر مهربان هستم. ما مانند بیل دبلیو و همسرش، لوئیس، زیاد جابجا شدیم، همیشه فکر میکردیم جای دیگری بهتر خواهد بود.
مطمئن نیستم چه زمانی الکل شروع به تسخیر من کرد. من همیشه اوقات افراطی خود را داشتم، مانند زمانی که در دانشگاه بودم یا زمانی که به عنوان یک دختر مجرد در لندن زندگی میکردم و مهمانی میگرفتم. اما بعد از مرگ پدرم (در خانه من پس از یک جلسه مشروبخوری بزرگ در خفا)، دلم شکست اما نشان ندادم. به بزرگ کردن خانوادهام ادامه دادم و جابجا شدیم. «ساعت شراب» به کار من تبدیل شد – معمولاً زمانی بین پایان مدرسه و زمان خواب بچهها. من دو لیوان شراب میخوردم، نه بیشتر. اما بعد، هنگامی که بچهها را میشد با یک پرستار بچه تنها گذاشت، شروع به هوس کردن شبهای بیرون رفتن بیشتر کردم. ما بیرون میرفتیم و E مصرف میکردیم، سپس کوکائین و مشروب. انگار به یک شخص تسخیر شده تبدیل شده بودم که هرگز نمیخواست شب تمام شود، زیرا در آن صورت مجبور بودم با روز بعد، با عادی بودن و احساساتم – ترسهای ریشهدار – ترس از اینکه مسئول مرگ پدرم هستم، ترس از اینکه به هیچ جا تعلق ندارم، روبرو شوم. ساعت شراب افزایش یافت و، حتی اگر در چند لیوان متوقف میشدم، اینجاست که عمل حیلهگرانه الکل وارد میشود. شما را فریب میدهد، زندگی شما را در دست میگیرد و هر چیز دیگری در درجه دوم اهمیت قرار میگیرد. ده سال پس از تولد کوچکترین فرزندم، متوجه شدم که در یک شغل واقعاً خوب هستم، اما احساس میکردم یک متقلب هستم – که لیاقتش را ندارم یا به اندازه کافی برای آن باهوش نیستم. شروع کردم به نوشیدن بیشتر برای جبران. هیچکس مشکوک نشد، اما شوهرم اظهار نظر کرد که من یک یا دو بطری در شب مینوشم. سپس شروع کردم به نوشیدن در اوایل بعد از ظهر، و بقیه اوقات فقط نمیتوانستم آرامش پیدا کنم تا اینکه شرابم را میخوردم.
دیوانهوار بود. احساس میکردم دارم به جهنم میروم. نمیتوانستم بفهمم چرا روز به روز بیشتر احساس ناراحتی میکنم. خانوادهام مرا دوست داشتند و من یک شغل عالی داشتم. اما مسئله این بود که الکل مرا گرفته بود – شخصیتی پر از کینه ایجاد کرده بود. من روی این کینهها مینوشیدم.
سپس سال گذشته وارد AA شدم. من حتی در مورد اعتیاد به الکل نمیدانستم یا فکر نمیکردم. فقط میدانستم که یک بدبخت هستم، و فکر میکنم خدا در خانهام را میزد و میگفت: «هی…» اکنون 7 ماه است که هوشیار هستم. 4 ماه بدترین بود، اما اکنون احساس خوبی دارم. حتی اگر گاهی اوقات احساس میکنم بیحس هستم، انگار هیچ چیز وجود ندارد، روزهایی هم هست که فقط آرام و پذیرنده هستم. من در حال کار کردن روی قدمها هستم و در حال حاضر احساس خوبی دارم. من هرگز این را در زندگیام نداشتهام.