مسئول اعمال خودم هستم
من مسئول اعمال خودم هستم. من مسئول تفکراتم نیستم. بهترین تفکراتم من را مست کرد. بهترین تفکراتم تقریباً باعث از دست دادن ازدواج، شغل و زندگیام شد. بهترین تفکراتم من را به تنهایی، عدم احترام به خود و از دست دادن عزت نفس رساند. حتی نمیتوانم برای یافتن الکلیهای گمنام اعتباری قائل شوم.
آن روز، آن لحظه، وقتی همه چیز بین من و من مرد. من هنوز دو انتخاب داشتم. مردن یا کمک خواستن. پزشکان نمیتوانستند به من کمک کنند. من آنجا بودم. روانپزشک نمیتوانست به من کمک کند. من امتحان کرده بودم. همسرم نمیتوانست به من کمک کند. من برای مدت طولانی از او سوء استفاده کرده بودم. من تقریباً هرگونه عشق یا اعتمادی را که زمانی وجود داشت، از بین برده بودم.
این یک مست بود که نمینوشید، من به دنبالش بودم. او جایی بود که من بودم و دیگر آنجا نبود. او من را میشناخت، وقتی که خودم را نمیشناختم. من برای درخواست کمک اقدام کردم زیرا خدا من را هدایت میکرد. او پیشنهادی داد زیرا خدا از طریق او کار میکرد. من اقدام کردم و از طریق بیمارستان AA را پیدا کردم. من میخواستم زندانی شوم زیرا مست و دیوانه بودم.
من فقط تسلیم شدم. تسلیم شدم و سعی کردم یک بار دیگر از این وضعیت با فکر کردن خارج شوم. من شکست خورده بودم. من تمام شده بودم. من آن را داشتم. من تسلیم شدم.
من در آن روزهای اول هوشیاری شروع به جستجوی خدا کردم و نتوانستم خدا را پیدا کنم. به من گفتند که دست از جستجوی خدا بردارم و فقط به خدا دعا کنم و شاید خدا بتواند من را پیدا کند. من به خدا دعا کردم و آرامش پیدا کردم.
شاید من خیلی سریع شروع به خوب شدن کردم. وقتی شروع به خوردن منظم، خوابیدن منظم کردم و بدن شروع به احساس خوب کرد. سعی کردم دوباره کنترل زندگیام را به دست بگیرم. اما چیزهای زیادی شنیده بودم که منطقی به نظر میرسید. من افراد زیادی را دیده بودم که زندگیهای سرگرمکننده و سازندهای دارند. من نمیدانستم چگونه در ذهنم صادق باشم و میخواستم صادق باشم. من نمیدانستم که با زندگی صادقانه، تفکر من تغییر خواهد کرد.
این یک ته دوم طول کشید، به لطف خدا یک ته هوشیار، وقتی دوباره تسلیم شدم. معجزه این برنامه زمانی بود که یک مست دیگر من را دوست داشت وقتی که نمیتوانستم خودم را دوست داشته باشم و من به او اجازه دادم که من را دوست داشته باشد. در عشق در این برنامه بود که آرامش ذهن را پیدا کردم.
من فهمیدم که مسئول اعمال خودم هستم. من مسئول تفکراتم نیستم و مسئولیت داشتن این بیماری را نمیپذیرم. من مسئول دوست داشتن سایر الکلیها هستم، اما نمیتوانم مسئولیت اعمال یا احساسات آنها یا بهتر شدن یا نشدن آنها را بر عهده بگیرم.
برای من، عشق عمل است. مراقبت یک عمل است. گوش دادن یک عمل است. صبر یک عمل است. درک یک عمل است. تمایل یک عمل است.
من دیدم که چگونه عشق به ازدواج بازگشت وقتی که من اقدام به مشارکت کردم. من دیدم که چگونه اعتماد بازگشت وقتی که من قابل اعتماد بودم. من دیدم که چگونه تنهایی از زندگی من ناپدید شد وقتی که به دیگران اجازه دادم من را بشناسند.
امروز، من هر روز صبح تسلیم میشوم. روز هر طور که قرار است پیش برود، پیش خواهد رفت. با تسلیم شدن، معمولاً بهتر از آنچه که میتوانستم فکرش را بکنم، پیش میرود. امروز این برنامه در زندگی من کار میکند و امیدوارم در زندگی شما نیز کار کند. من اقدام به کار کردن آن میکنم و خدا بقیه را مراقبت میکند.
چاک H.
لاگونا وودز