مطمئن نیستم از کجا شروع کنم، امیدوارم بازخورد دریافت کنم… تاریخ هوشیاری من ۲۰ مه ۱۹۸۳ است. من خوش شانس بودم که مشاورم اعتیاد را درک میکرد، همانطور که یک سال بعد فهمیدم، او در حال بهبودی بود.
با کمک دفتر کلانتر شهرستان لئون، من به همراه ۲۲ نفر دیگر با اتهام قانون “ریکو” روبرو بودم. امروز میدانم که این لطف بود که فرصتی دوباره به من داد. بعد از چندین بار تلاش برای خودکشی و البته ناموفق ???? من برای شما مینویسم.
به هر حال، به من این گزینه داده شد که به مرکز درمان بروم وگرنه مشاورم دیگر با من کار نمیکرد. بنابراین من به یک مرکز درمان زنان به نام “AWARE” رفتم. هنوز هم به همان اندازه واقعی که امروز اتفاق افتاد، لحظهای را به یاد میآورم که فهمیدم یک الکلی هستم. گریه کردم و خندیدم، نمیدانم چقدر طول کشید، اما به نظر میرسید برای همیشه بود.
من خوش شانس بودم که یک حامی پیدا کردم یا بهتر است بگویم او مرا پیدا کرد. او از دنیایی کاملاً مخالف من بود. وقتی او با خنده و صحبت در مورد قدمها به سراغ من آمد و گفت که با من کار خواهد کرد. نمیخواستم با گفتن اینکه به هیچ وجه قرار نیست مدت زیادی اطراف او باشم، او را آزار دهم. او فقط نمیخواست متوجه شود. من از این زن دیوانه شگفت زده شده بودم و نمیفهمیدم چه احساسی دارم… امروز میدانم که به دلیل بهبودی برکت یافتهام زیرا او از من دست نمیکشید.
بهبودی در روزهای اولیه چیزی بود که نمیتوانستم تصورش را بکنم، باید یاد میگرفتم چگونه یک روز در زندگی پیش بروم، از دو بچه مراقبت کنم و مشروب یا مواد مخدر مصرف نکنم…. من در دنیایی قدم میزدم که هرگز نمیشناختم با افرادی که هرگز نمیشناختم. بعد از دومین سالگرد تولدم فلوریدا را ترک کردم، با اولین قدم سیزدهمی که ملاقات کردم فرار کردم. وای وقتی از همه میشنوی ‘نه’ اما تو بدون اینکه بدانی پیش میروی، تفکرت تو را به جایی رساند که بودی، به عنوان مادری که نمیدانست چگونه یک بزرگسال باشد. فکر کردم آلاسکا عالی خواهد بود. بنابراین من یک جیپ و یک کمپر جمعوجور خالی، دو بچه و قدم سیزدهم خود را جمع کردم. هرگز در برف نبودهام. این یک سفر وحشیانه بود. من مشروب نخوردم، در نهایت با دو فرزندم بدون ماشین، بدون خانه و بدون پول در یک پناهگاه ارتش نجات سر درآوردم. من همیشه برای آن پناهگاه سپاسگزار خواهم بود. در عرض ۶ هفته، من یک شغل، یک ماشین و مکانی برای اقامت با دو فرزندم داشتم. من با اتوبوس میرفتم اما به رفتن به جلسات ادامه میدادم تا یاد بگیرم چگونه بزرگ شوم و یاد بگیرم که میخواهم چه کسی باشم. من ۲۲ سال در آلاسکا بودم و به فلوریدا بازگشتم. من هر روز به جلسات میرفتم. بعضی روزها دو بار. من با افرادی میمانم که آنچه را که میخواستم باشم داشتند. هوشیاری برای من قدم زدن در پارک نیست. من باید کاملاً یاد میگرفتم چگونه زندگی کنم، اما ارتباط من با خدایی که با او آشنا شده بودم در هر قدم با من بود، حتی زمانی که خدایی که داشتم در جلسات بود.
من به فلوریدا بازگشتم، جلسهای را پیدا کردم که آن را گروه خانگی خود مینامیدم، حامی پیدا کردم. بودن در جلساتی که زمان هوشیاری من از هر زن دیگری بیشتر بود آسان نیست. بنابراین از یک خانمی که به او اهمیتی نمیدادم، که بیشترین هوشیاری را در اطراف من داشت، پرسیدم. مدام فکر میکردم باید چیزی یاد بگیرم از اینکه این حامی مرا آزار میدهد. من با او همراه شدم، همانطور که او با من همراه شد، اما میدانستم که حامی مورد نیازم را دریافت نمیکنم. سپس در سی و ششمین سالگردم در گروه خانگیام متوجه شدم که این حامی چند بار به من خیانت کرده است. من خیلی شوکه شدم، شنیده بودم که این اتفاق قبلاً افتاده است، اما فکر میکردم بیشتر میدانم، با تمام زمانی که داشتم، میدانستم قبل از اینکه کسی بتواند این کار را با من انجام دهد، میدانم زیرا آنها با نشان دادن اینکه چه کسی هستند به من نشان میدهند و من فرار خواهم کرد. هشدارهای زیادی از ناراحتی که با او داشتم دریافت کرده بودم، اما من همیشه یک حامی داشتم و آنها بارها با انجام قدمها و نشان دادن نحوه استفاده از قدمها در همه چیز، مرا نجات داده بودند. احساس خیانت و خجالت میکردم زیرا او داستانهای شخصی من را به گروه خانگی گفت. از آن زمان، من به چند جلسه دیگر رفتم و کسی از گروه خانگی من آنجا بود، فقط به من نگاه میکرد، صحبت نمیکرد. بعد از چند بار، رفتن را متوقف کردم. ۴ سال است که بدون جلسه بودهام. دلم خیلی تنگ شده است، اما تا زمانی که نتوانم وضعیت را متفاوت ببینم، نمیتوانم خودم را وادار کنم که برگردم.
نمیدانم چه کار کنم، جز اینکه شلوار بزرگسالانم را بپوشم و وارد یک جلسه شوم، اما هر بار که به آن فکر میکنم احساس خستگی میکنم.
AA و کتاب بزرگ، قدمها، خدمت، حمایت و حمایت شدن دنیای من را تغییر داد. حتی امروز هم مفتخرم که مشروب نمیخورم، هنوز هم یاد میگیرم اگر مشکلی وجود دارد، باید به خودم نگاهی بیندازم، دعا کنم و به راه رفتن ادامه دهم، درس خواهد آمد.
من آماده شنیدن هستم، من آماده گوش دادن هستم، امیدوارم خداوند از طریق کسی که ممکن است درک کند و بهبودی داشته باشد تا به من کمک کند از این موضوع عبور کنم، آنچه را که باید بشنوم به من بدهد. دلم برای AA تنگ شده است.
مهم نیست چقدر زمان دارید، همیشه ‘بیشتر برای درک’ وجود دارد و دوباره به ‘باور’ برسید.